ساعت 02:34 شنبه ۰۴ تیر ۱۴۰۱ ||

داستانی بسیار زیبا 🌺

مــــــادر ♥️

پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد و مرتب از او عیادت می کرد.

یک روز از خانه سالمندان تماسی دریافت کرد که مادرش درحال جان دادن است. پس سریع خود را پیش مادر رساند تا قبل از این که مادرش از دنیا برود، او را ببیند.

از مادرش پرسید:

“مادر چه می خواهی برایت انجام دهم؟ “

مادر گفت:

” از تو می خواهم که برای خانه سالمندان کولر بگذاری. چون آنها کولر ندارند و در گرمای تابستان اذیت می شوند.
شیشه های شکسته را با شیشه های سالم عوض کنی تا از سوز زمستان در امان باشند.
در حیاطش درخت بکاری تا در زیر سایه آنها استراحت کنند.
در یخچال غذاهای خوب بگذاری. چه شبها که بدون غذا خوابیدم.”

فرزند با تعجب گفت:

“داری جان می دهی و از من اینها را درخواست می کنی و قبلا به من گلایه نکردی؟”

مادر پاسخ داد:

” بله فرزندم. من به گرما و سرما و گرسنگی خو گرفته ام و عادت دارم ولی می ترسم وقتی فرزندانت در پیری تو را به اینجا می آورند، اذیت شوی چون من تو را در ناز و نعمت بزرگ کرده ام.” 😔😔😔

“قدر این فرشته الهی رو بیشتر بدونیم”

💕🌼 پیشاپیش روز مـادر مبارک 🌼💕

برای آخرین به روز رسانی ها مشترک شوید
ما مهمترین اخبار تجاری و تجزیه و تحلیل خبری را در مورد آنچه بیشتر مورد توجه بوده برای شما ارسال خواهیم کرد.